دفتر خاطرات من
وبلاگ شخصی امیر رضا کمالی نژاد
امسال هم رفتم به نمایشگاه اما فرقش این بوده که امسال رو با آبجی خوشکلم رفتم خیلی هم خوش گذشت از صبح ساعت 10 به اتفاق پدرومادرم رفتیم تا 4 بعدالظهر. وای نمی دونید چقدر به ما خوش گذشت هم برای خودم و هم برای آبجیم کلی چیزمیز خریدیم امیدوارم که شما هم رفته باشید و بهتون خوش گذشته باشه سلام دوستای گلم جاتون خالی رفته بودیم کیش ولی خداییش خیلی حال کردم عجب جاییه ها اصلا داستانش با تهران و دیگر شهرهای کشورمون فرق داره. خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت. اگه نرفتین حتما برید و لذت ببرید. خانم معلم عزیزم من همچنان منتظرم که شما تشریف بیاورید مدرسه بلال تا دیداری تازه کنم. دوستتون دارم. به امید دیدار. می گم مثلا قرار بود امسال مقطع ابتدایی من تموم بشه ها! دیشب بابام بهم گفت که ابتدایی تا کلاس ششم ادامه داره! اونقدر حالم گرفته شد! از این مدرسه کهنه و دربه داغون با اون حیاط کوچولوش. البته اینم بگما، معلمای خوبی داره. فقط چند سطر لبخند می نویسم توی دفترم. می گذارمش توی کیف کولی ام که به رنگ شادی است. راه می افتم به سمت آینده ای که برایم وسیع تر از دنیایی است که اندازه فاصله دو دست بازم می باشد! زیر بارش برگ درختها، لحظه ها را لی لی می کنم.کیفم تکان تکان می خورد و لبخندها از روی سطرها کنده می شوند، از دفتر بیرون نی ریزند و از این سمت کیف قل می خورند به آن سمت و...من لی لی می کنم همچنان. روی صفحه چوبی روبه رویم می نویسند: «آب»... طراوت دریا می نشیند روی صورتم! می نویسند: «بابا آب داد!»... دلم برای مادرم تنگ می شود! می خواهد گریه ام بگیرد! سعی می کنم مزه کیک توی کولی ام را به یاد بیاورم! گریه عقب نشینی می کند! پس کی این زنگ خوش صدای تفریح از راه می رسد! از راه می رسد و تمام می شود و باز روبرویم صفحه چوبی است و چیزهای جدید دیگر. زنگ ها و صفحه های چوبی تمام می شوند. لی لی را از سر می گیرم و می روم به سمت یک عالمه لحظه های خوب کارتون و بازی و مادرم و پدرم. آدم بزرگها کلی اشتباه می کنند و مدام نگرانند از این آینده ای که هنوز نیامده! ولی من در اکنون پرواز می کنم و از شادی در پوست خودم نمی گنجم همیشه! چون نمی توانم قطره های زودگذر باران امروز را نادیده بگیرم! و لهجه خوش عطر هوا را هم! به آقایی که کنار خیابان نشسته و با قلم و جوهر، خط های قشنگی را روی کاغذ می کشد(!) نگاه می کنم. از او می خواهم برایم خط ها را بخواند: «بیچاره شاگردی که از استادش بهتر نشود! شکسپیر» دوباره به کارش ادامه می دهد. من که هنوز عقلم به معنی این خط ها قد نمی دهد! شاید وقتی خیلی خیلی بزرگ شدم عقلم قد بدهد! پس، فعلا" به پرواز میان این همه امید و شادی و رنگ ادامه می دهم. نزدیک خانه مان هستم. کیفم را باز می کنم تا سرمشق امروزم را به شاپرکی که نشسته روی شانه ام، نشان دهم! تازگی و زندگی دارد از سر و روی کتاب و دفترم می بارد! هورت می کشم همه این لحظه های خوشمزه را بااشتیاق! ... ... ... ده ها قرن گذشته از روزهای شاپرک و لی لی... پاییز دارد سوت می زند و من هزاربار بیش تر از فاصله بین دستهای بازم دوستت دارم!!! نویسنده: خانم پرستو عیوض زاده موضوع: برکت الهی باران یکی از نعمت های قشنگ خدا وند بزرگ است که باعث تمیزی و پاکیزگی طبیعت ما می شود.عید امسال که من با خانواده ام به مسافرت رفته بودم اکثر شهر ها بارندگی بود. مخصوصاً در جنگل ها وقتی باران می بارید برگ های درختان خیس و دیدنی می شدند. با ران قشنگ ترین نعمت خدایی است که ما انسان ها را خوشحال می کند. از کسی شنیده ام وقتی باران می بارد در زیر آن قدم بزنیم تمام گناهانمان شسته می شود. انشاء الله خداوند تمام گناهانمان را در زیر باران بشوید. در زمان های قدیم چون برق نبود به جای برق از شمع استفاده می کردند. مرد باهوشی که به کل دنیا خدمت کرد و خاموشی ها را روشن کرد کسی نبود مگر انسانی بزرگ به نام (توماس ادیسون ).او به دنیا خدمت بزرگی کرد. او باکلی زحمت ، آزمایش وتلاش توانست که برق را اختراع کند. او بوسیله ی اختراعش دنیا را روشن کرد. امروزه ما با برق، لامپ ومهتابی خانه ی خودرا روشن می کنیم و بچه ها هم یک معما درست کرده اند و از هم دیگر می پرسند که: آن چیست که وقتی با شد ما خوشحال هستیم و وقتی نباشد ما ناراحت هستیم؟ (برق) حالا سوال اینجاست: اگر همه انسانها که به دنیا می آیند هرکدام از آنها یک کار بزرگی مثل ادیسون انجام می دادند، دنیای امروز به چه صورتی بود؟ خدایا هیچ کس را درانتظار خبر بد قرار مده. یعنی، کسی منتظر کسی باشد ولی وقتی به او خبر میدهند که برای او اتفاق بدی افتاده است تحمل شنیدن آن خبر خیلی سخت است. هرشب که بشود انتظار پدرم را می کشم تا از محل کارش برگردد . من 9 ماه انتظار خواهرم را کشیدم تا سرانجام مادرم با عمل جراحی خواهرم را به دنیا آورد. وقتی به مدرسه میروم انتظار دیدن خواهرم را میکشم. وقتی به مدرسه میروم مادرم انتظاربرگشتن مرا میکشد. پدرم می گوید: وقتی که صبح به سرکارم می روم انتظار تمام شدن روز را می کشم تا به خانه برگردم. حالا شما از انتظار برایم بنویسید.


ولادت با سعادامام علی(ع)را به همه ی پدران تبریک می گویم .پدران بسیار زحمت کش هستند .این عید را به پدر خوب و مهر بانم تبریک میگویم .من پدرم را دوست دارم چون بسیار دلسوز و مهربان است .امیدوارم سایه ی اوبرسر ما باشد. 
| Design By : Pichak |

