دفتر خاطرات من

وبلاگ شخصی امیر رضا کمالی نژاد

می گم مثلا قرار بود امسال مقطع ابتدایی من تموم بشه ها!

دیشب بابام بهم گفت که ابتدایی تا کلاس ششم ادامه داره!

اونقدر حالم گرفته شد!

از این مدرسه کهنه و دربه داغون با اون حیاط کوچولوش.

البته اینم بگما، معلمای خوبی داره.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٦ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط امیررضا کمالی نژاد نظرات ()

فقط چند سطر لبخند  می نویسم توی دفترم. می گذارمش توی کیف کولی ام که به رنگ شادی است. راه می افتم به سمت آینده ای که برایم وسیع تر از دنیایی است که اندازه فاصله دو دست بازم می باشد! زیر بارش برگ درختها، لحظه ها را لی لی می کنم.کیفم تکان تکان می خورد و لبخندها از روی سطرها کنده می شوند، از دفتر بیرون       نی ریزند و از این سمت کیف قل می خورند به آن سمت و...من لی لی می کنم همچنان.

روی صفحه چوبی روبه رویم می نویسند: «آب»... طراوت دریا می نشیند روی صورتم! می نویسند: «بابا آب داد!»... دلم برای مادرم تنگ می شود! می خواهد گریه ام بگیرد! سعی می کنم مزه کیک توی کولی ام را به یاد بیاورم! گریه عقب نشینی می کند! پس کی این زنگ خوش صدای تفریح از راه می رسد!

از راه می رسد و تمام می شود و باز روبرویم صفحه چوبی است و چیزهای جدید دیگر. زنگ ها و صفحه های چوبی تمام می شوند. لی لی را از سر می گیرم و می روم به سمت یک عالمه لحظه های خوب کارتون و بازی و مادرم و پدرم.

آدم بزرگها کلی اشتباه می کنند و مدام نگرانند از این آینده ای که هنوز نیامده! ولی من در اکنون پرواز می کنم و از شادی در پوست خودم نمی گنجم همیشه! چون نمی توانم قطره های زودگذر باران امروز را نادیده بگیرم! و لهجه خوش عطر هوا را هم!

به آقایی که کنار خیابان نشسته و با قلم و جوهر، خط های قشنگی را روی کاغذ می کشد(!) نگاه می کنم. از او    می خواهم برایم خط ها را بخواند: «بیچاره شاگردی که از استادش بهتر نشود! شکسپیر»

دوباره به کارش ادامه می دهد. من که هنوز عقلم به معنی این خط ها قد نمی دهد! شاید وقتی خیلی خیلی بزرگ شدم عقلم قد بدهد! پس، فعلا" به پرواز میان این همه امید و شادی و رنگ ادامه می دهم. نزدیک خانه مان هستم. کیفم را باز می کنم تا سرمشق امروزم را به شاپرکی که نشسته روی شانه ام، نشان دهم! تازگی و زندگی دارد از سر و روی کتاب و دفترم  می بارد! هورت می کشم همه این لحظه های خوشمزه را بااشتیاق!

...

...

...

ده ها قرن گذشته از روزهای شاپرک و لی لی...

 پاییز دارد سوت می زند و من هزاربار بیش تر از فاصله بین دستهای بازم دوستت دارم!!!

نویسنده: خانم پرستو عیوض زاده

                                                                                                                                            

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط امیررضا کمالی نژاد نظرات ()

قلبقلبولادت با سعادامام علی(ع)را به همه ی پدران تبریک می گویم .پدران بسیار زحمت کش هستند .این عید را به پدر خوب و مهر بانم تبریک میگویم .من پدرم را دوست دارم چون بسیار دلسوز و مهربان است .امیدوارم سایه ی اوبرسر ما باشد. لبخند

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٥ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط امیررضا کمالی نژاد نظرات ()

موضوع: برکت الهی

باران یکی از نعمت های قشنگ خدا وند بزرگ است که باعث تمیزی و پاکیزگی طبیعت ما می شود.عید امسال که من با خانواده ام به مسافرت رفته بودم اکثر شهر ها بارندگی بود. مخصوصاً

در جنگل ها وقتی باران می بارید برگ های درختان خیس و دیدنی می شدند. با ران قشنگ ترین

نعمت خدایی است که ما انسان ها را خوشحال می کند. از کسی شنیده ام وقتی باران می بارد در زیر آن قدم بزنیم تمام گناهانمان شسته می شود. انشاء الله خداوند تمام گناهانمان را در زیر باران بشوید.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط امیررضا کمالی نژاد نظرات ()

در زمان های قدیم چون برق نبود به جای برق از شمع استفاده می کردند. مرد باهوشی که به کل دنیا خدمت کرد و خاموشی ها را روشن کرد کسی نبود مگر انسانی بزرگ به نام (توماس ادیسون ).او به دنیا خدمت بزرگی کرد. او باکلی زحمت ، آزمایش وتلاش توانست که برق را اختراع کند. او بوسیله ی اختراعش دنیا را روشن کرد. امروزه ما با برق، لامپ ومهتابی خانه ی خودرا روشن می کنیم و بچه ها هم یک معما درست کرده اند و از هم دیگر می پرسند که:

آن چیست که وقتی با شد ما خوشحال هستیم و وقتی نباشد ما ناراحت هستیم؟

(برق)

حالا سوال اینجاست: اگر همه انسانها که به دنیا می آیند هرکدام از آنها یک کار بزرگی مثل ادیسون انجام می دادند، دنیای امروز به چه صورتی بود؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط امیررضا کمالی نژاد نظرات ()

خدایا هیچ کس را درانتظار خبر بد قرار مده. یعنی، کسی منتظر کسی باشد ولی وقتی به او خبر میدهند که برای او اتفاق بدی افتاده است تحمل شنیدن آن خبر خیلی سخت است. هرشب که بشود انتظار پدرم را می کشم تا از محل کارش برگردد . من 9 ماه انتظار خواهرم را کشیدم تا سرانجام مادرم با عمل جراحی خواهرم را به دنیا آورد. وقتی به مدرسه میروم انتظار دیدن خواهرم را میکشم. وقتی به مدرسه میروم مادرم  انتظاربرگشتن مرا میکشد. پدرم می گوید: وقتی که صبح به سرکارم می روم انتظار تمام شدن روز را می کشم تا به خانه برگردم. حالا شما از انتظار برایم بنویسید.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٤ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط امیررضا کمالی نژاد نظرات ()

من و دوستانم امروز از طرف مدرسه به یک ایستگاه آتش نشانی رفتیم. در آنجا با ما در مورد کارشان صحبت کردند. آنها خیلی مهربان بودند. آنها راجع به آتش سوزی و کپسول هایی که با آن آتش را خاموش می کنند صحبت کردند. یکی از آنها ماجرای یکی از حادثه های خود را برای ما تعریف کرد و بعد ما را به سمت ماشین های آتش نشانی بردند تا تمام جاهای آن را ببینیم. بعد یک جا را آتش زدند و به بچه ها گفتند تا آتش را خاموش کنند. در آخر مادر یکی از بچه ها رفت و آتش را خاموش کرد تا بچه ها یاد بگیرند. وقتی که مادر یکی از بچه ها آتش را خاموش کرد یاد یکی از دوستان سال گذشته ام افتادم که می گفت در خانه ما همیشه دعوا است و پدر وقتی می آید آتشی در خانه برپا می کند و مادر همیشه سعی می کند که آتش را خاموش کند. گفتم: مادرت چطور آتش را خاموش می کند؟ گفت: وقتی پدرم، مادرم را کتک می زند مادرم آنقدر گریه می کند که روسری اش خیس می شود و آنوقت پدرم دلش می سوزد و از داد و فریاد کردن و کتک زدن دست برمی دارد و خانه آرام می شود. به نظر من اگر یک روز خانه ای آتش بگیرد ما می توانیم به آتش نشانی زنگ بزنیم بیاید و آن آتش را خاموش می کند اما اگر در خانه کسی مثل خانه دوستم دعوا شود آیا آن دوستم رویش می شود که به کسی زنگ بزند تا بیاید و آتش دعوا را خاموش کند؟!؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط امیررضا کمالی نژاد نظرات ()

پادشاهی (دراثر غرور سلطنت) می گفت: خدایی نیست.

ولی وزیر او خدا پرست بود.

وزیر(برای ارشاد و راهنمایی شاه) دستور داد کاخ مجلل و باغچه زیبا یی که درآن درختان و گل های مختلفی باشد بنا کردند، و بعد ازانکه ساختمان تمام شد با بهترین وسایل روز مجهزنمود.

روزی پادشاه، از کنار قصر گذشتند، شاه به او گفت: این کاخ از آن کیست و معمار و مهندس آن چه کسی می باشد ؟

وزیر گفت: این قصر صاحب ندارد، وخودش بخودی خود درست شده است!

شاه از گفتار وزیر خندید وبسیار تعجّب کرد.

سپس روبه وزیر کرد و گفت:من تو را آدم عاقل با کمالی می دانستم ولی مثل این که اشتباه کرده ام و تو از همه ی مردم جاهل تر ونفهم تری.

وزیر- چرا؟

شاه- زیرا تو می گویی این کاخ مجلل، ندارد و خودش؛بخودی خود موجود شده !

وزیر- نمی گویم سازنده ندارد بلکه طبیعت، سازنده این بنا است.

شاه- آیا عقل باور می کند طبیعتی که شعور و فهم ندارد بتواند چنین کاخ مجللی بسازد ؟ 

وزیر- قربان،پس چگونه شما  وجود خداوند و خالق جهان هستی را منکر می شوید؟ اگر طبیعت بی شعور نتواند این بنای کوچک را بنیان کند پس چگونه می گویند دنیای هستی (واسرار نهفته در آن )از زمین وآسمان وآب و هوا انسان وحیوان (با هزاران نکته ودقّت)بدون خالق وآفریدگار پا به عرصه وجود گذارده باشد؛ سرانجام شاه کافر بیدار شد وبه وجود خدا اعتراف کرد و نقشه وزیر را تحسین نمود.با خود گفت : 

این همه نقش و عجب بر در و دیوارو وجود   هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

 

"من این داستان را از کتابی بنام هزار و یک دلیل که نویسنده آن آقای سید محمد شیرازی است و پدرم آنرا به من هدیه داد، نوشتم"

در پایان از تمامی دوستانی که در مورد پست قبلی، مرا راهنمایی کردند خیلی تشکر می کنم، خصوصاً از خانم معلم خوبم و دوستان عزیزشان!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٢ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط امیررضا کمالی نژاد نظرات ()


Design By : Pichak